چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد هيچكس نپرسيد كجايي؟
!!!!حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت ميزدند
.ياد حرف همسايه افتادم كه يك بار بهم گفته بود...به سايه ها دل نبند!....راست گفت
شاعر؟
نميخوام شعر بگم اما
قلمم ميره رو کاغذ
بي اراده ميشه آغاز
چند تا جمله مبهم
نميدونم راجع به چي بگم امشب
شايد يک شعر؟
نميخوام بيارم حتي کلمه اي از کس ديگر
امشب يک شب عجيبيست
حس من حس غريبيست
هر چه من کشيدم ،نشد
....خوب تا شب ديگر
زندگي
تلخ است و تلخ
مثل يه فنجون قهوه
فقط سر کشيدمش که فالمو ببينم
چه فال تلخي
رو ساحل سرخ دلت اسم كسي رو حك نكن
به اينكه من دوستت دارم حتي يه ذره شك نكن
هنوز يه قطره اشكت رو به صد تا دريا نمي دم
يه لحظه با تو بودن رو به عمر دنيا نمي دم
همين روزا بخاطرت به سيم اخر مي زنم
قصه عاشقيمونو تو شهرمون جار مي زنم
تو می خواستی من مثل تو باشم
من می خواستم تو مثل من باشی
و همیشه تنها بودیم
اگر تو همیشه خودت بودی
و من همیشه خودم بودم
تنها نمی شدیم
ما با دو «تو»
یا با دو «من»
ما نمی شدیم
من با تو
تو بامن
ما می شویم
كاش مي شد توي روزگارت
توي بهار موندگارت
ميون اين همه يارت
من باشم دارو ندارت
شب هست
ماه هست اما تو نیستی
چشم هست
اشک هست اما تو نیستی
عشق هست
من هستم.... اما تو نیستی...
تو شعرای سپید من
جایی نمونده واسه تو
سیاهی و دربدری از روزگار من برو
برو دیگه دوست ندارم
یه لحظه پیشم بمونی
دیگه نمیخوام تو گوشم
شعرای غمگین بخونی
اگه بمیری هم بدون
که دشمن جون منی
دلم میخواد هر جوری هست
کنار من جون بکنی
هنوزم منتظرم
هنوزم دوست دارم
هنوزم كنج دلم
يه جوري خونه داري
ميدوني چشم به راهتم
آخه بگو كجايي؟
!...باز هم دلم گرفته
مثل هميشه
هر روز
همه لحظات
...آه...كاش چيزجديد براي گفتن داشتم
... افسوس